
درد دل کن من
همیشه درد دلهای تو
را آرام پنهان می کنم در گوشه قلبم
گریه کن با من هیچ کس
جز من برایت مرهم غم نیست
خوب می دانم ، غصه ها کم نیست
تکیه کن بر من
گیسوانت را پریشان کن
شعله قلب مرا روشن
چشم من را غرق باران کن
باز هم از من
از صدای ساکت گل ها
باز هم با من از
افق تا ردی از پل ها
بگو باز هم باز هم......
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 20:2  توسط بهزاد
|

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 23:22  توسط بهزاد
|
یک روز رسد خوشی به اندازه کوه ٬ یک روز رسد غمی به اندازه دشت ٬
افسانه زندگی چنین است گلم ٬ در سایه کوه باید از دشت گذشت . . .
+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 5:31  توسط بهزاد
|
خداحافظ
خداحافظ اي روزگار چرخ گردون
حالا که منو مي گردوني و نصيب بي نصيبان مي کني
بگرد و بگرد چرا که من رفتني ام
رفتنم را جز اشارت پهلواني انگشتان دستت چيزي نيست
ديگر خواهم رفت وديگر اينجا هرگز نخواهم ماند
از امروز خدا تا هميشه از اين خانه سفر خواهم کرد
سفري که با عشق خسته و روحي شکسته بود
به آغاز زيباي محبت رسيد و با واژه دوست داشتن مثل امتداد خط نقاشي متدد کشيده
شد
اين خط زندگي من امروز در اين خانه به آخرين نقطه خويش رسيد
مي روم تا ساليان سال
مي روم تا نقطه هاي حساس ترين
پرگارهاي نقش آفرين احساس
مي مي روم
مي روم مي روم تا آنجا که شب را امتداد روزي در روزگارش قلم نباشد
+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 22:15  توسط بهزاد
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من وعشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن وگوش به من کن
گفتی که نه باید برم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبی است ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر چلچله ای نیست
گفتم که کمی فکر خودم باشم وآن وقت
جز عشق تو به خاطرمن مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت وپناهت به سلامت
بگذار پا روی دل من مسئله ای نیست
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 21:1  توسط بهزاد
|
مرا از حلقه ی غم ها رها کن
مرا از بند ماتم ها رها کن
بیا ای عشق ای همسایه ای مرگ
مرا از دست آدم ها رها کن
ببین ای مرگ شوق خنده ام را
دل از دردو غم آکنده ام را
بیا امشب برای آخرین بار
ببند ناگهان پرونده ام را
نمی خواهم شکوه دلبری را
نمی گیرم غم نا باوری را
بیا ای مرگ ای همسایه با خود
ببر این سایه ی خاکستری را
بیا وناگهان شادم کن ای مرگ
به یک ویرانی آبادم کن ای مرگ
اسیر زندگی هستم خدایا
بیا وباز آزادم کن ای مرگ........
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 20:59  توسط بهزاد
|
|
|
|

"چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد حرفها را گاه نمي توان گفت من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم" |
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 20:56  توسط بهزاد
|
خدایا....
خدایا! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را...
خدایا!فقط با تو قسمت کنم
خدایا!بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا کمک کن به من...
نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر
"فرشته"
همان شهری که بر سر در آن
کسی اسم رمز شما را نوشته..
خدایا!کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
خدایا!دلم را که هرشب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 20:39  توسط بهزاد
|
گریه نمی کنم
گریه نمـــــــی کنم ، نه اینکه سنــــگم
گریه غـــــــــــرورمو بـــــهم می زنــــــه
مرد برای هضــــــــم دلتنـــگی هــــاش
گریه نمــــــــــی کنه ، قــــــدم می زنه
....
گریه نمی کـــــــنم ، نه اینکــه خــــوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکـه شادم
یه اتفاق نصــــــــــفه نیمـــــــــه ام که
یهـــــو میـــــــــــــون زندگی افـــــتادم
....
یه ماجــــــــــرای تلخ نا گـــــــــــــــزیرم
یه کهـــــــکشونم ، ولی بی ســــــتاره
یه قهــوه که هر چی شـــکر بریــــــزی
بازم هــــمون تلـــخی نـــــــاب رو داره
....
اگه یکــــــــی باشه ، مـــــنــو بفهـمـه
براش غــــــرورمو بهــــــم مــی زنــــم
گریه که سهله ، زیر چتــر شـــونــــش
تا آخــــــــر دنیـــا قـــــــــدم مـــی زنم
+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 0:17  توسط بهزاد
|

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 20:29  توسط بهزاد
|

کاش آوای جگر سوز مرا می دیدی
حسرت دیدن هر روز مرا می دیدی
منکه دیوانه شدم از برتو کنج قفس
کاش چشم تر هر روز مرا می دیدی
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 22:56  توسط بهزاد
|
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش
براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه
تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي
آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
تقدیم به دوست عزیزم "س"
+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 21:38  توسط بهزاد
|
عميق ترين درد در زندگي
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدي در برابر رودي است که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن ها تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،
بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 21:41  توسط بهزاد
|
به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست.
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا...دلم تنهاست...
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست...
**
خروش موج با من میکند نجوا:
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت...
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت...
***
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست...
ز پا این بند خونین برکنم نیست...
امید آن که جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 21:32  توسط بهزاد
|
ای
همراه
من
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق
هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تودلدارمن هم آوازم
توهمپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی
با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم
ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب
تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی
عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم
ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران
عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم
ای تورؤیـای شبهای مـــــــن
عشقو ببین تو چشمای من
دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار
+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 23:42  توسط بهزاد
|